نگاشته شده توسط: armaghaan | دسامبر 1, 2009

پاییز

دیگه کم کم داره فصل پاییز و روزهای سرد پاییزی و با بارونایی که برای بعضیا غم و برای بعضیا شادیه

تموم می شه…

کاش روزی پاییز دل من هم تمام بشه، و حداقل اگه همیشه بهار نیست، گاه گاهی بهاری بشه…

پ.ن. ببخشید دیر پست گذاشتم، حالم زیاد خوب نبود، اما سعی می کنم هر چند وقت یکبار بذارم…

نگاشته شده توسط: armaghaan | اکتبر 28, 2009

شكواييه

  • دكتر شريعتيخدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم ؟!

مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!!!

اگر روزی ازعرش خود به زیر ایی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیانداری

و شب اهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خونه باز ایی

زمین و اسمان را کفر میگویی

 نمیگویی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

خداوندا!!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری ان طرف تر

عمارتهای مرمرین ببینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و ان سو در روان باشد

زمین و اسمان را کفر می گویی

نمیگویی؟!؟!؟!؟!؟!؟!

خداوندا!!!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت.

خداوندا!تو مسئولی.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سر شار است….

((دکتر علی شریعتی))

 

 

پ.ن.عاشق این متنم.

پ.ن.یکم فکر کنین به بدبختی مردم پی میبرین درک بالایی هم نمیخواد.

پ.ن.تولد داش پافي مسعودم تبريك ميگم در ضمن

نگاشته شده توسط: armaghaan | اکتبر 16, 2009

به سوی دیار

اردلان.

سلام عزیزان جان.

به خدا شرمنده چی کار کنم تا 2 هفته پیش مسافرت بودم.بعد اونم سرما خورده بودم شدید.بعدشم اصلا ادم وقتی میره ولایت دیگه راحت نمیتونه دل بکنه تازه واسه ما که 9 سال ولایتمونو ندیدیم محشر کبری توپ بود.

ساعت 2ظهر من و اردلان مانند خرسی خواب بودیم که مامان جان اومدند و انچنان در اتاق باز کردند که من چسبیدم به سقف از ترس.اما به رو خودم نیاووردم که بیدار نشم اما همچنان داد زد که کپ کردم گفت پاشین میخوایم بریم ولایت.اخه کلی از فامیلا مامان و بابام اونجان اما ما به خاطر عمو و زن عمو مامانم باید می رفتیم که با اینکه سن بالا داشتن سالم و سر حال بودند که میزنه و زن عمو سکته از نوع مغزیش میکنه مامان منم که میگه پاشین می خوایم بریم با خودم گفتم زن عمو مرد اخییییییییییییییییییییی نازی خدا بیامرزش ولی فهمیدم خواهر و مادر(در زبان مشهدی هیچ گونه فحش به حساب نمی اید و به عنوان علامت تعجب استفاده میشود)زن عمو کله شوهرش که سالم بود کرده زیر اب و خودش سالم تو رختخواب سرم به دست خوابیده البته قابل به ذکره نه میتونست چیزی بفهمه نه حرکت کنه نه حرف بزنه.

 

خلاصه ما بعده 9سال راهی دیار شدیم خدایی وقتی اونجا بودم اعتماد به نفسم چسبید به سقف تعریفی بود که از من میشد یکی از مراسم تعزیشونو من رفتم اما بقیه رو مامانم اینا رفتن فقط.

منم با دخترا رفتم شهرو گشتم و به علت اینکه مانتویی بودم و کمی ارایش داشتم همه به عنوانه انجلینا جولی نگام میکردن پسراو که دیگه نگو انقدر معذب بودم از فرداش با چادر رفتم بیرون همه بهم میگفتن خیلی بهم میاد خلاصه بعد 10 روز راهی مشهد شدیم با ماشینای خودمونو نتونستیم بریم کاشمر چون همه زن بودیمو میترسیدیم تو جاده.بنزینم که قربونش برم دریغ از یک لیتر با اتوبوس فازی داد قیامت.تو راه خنده بازاری بود که تمام اتوبوس شاکی شده بودن بلوتوث های خز و خیلی واسم میومد که روده بر شدیم از خنده البته فیلمهای مستهجم هم بود که سریع پاک کردم اه اه اه پسرای بی جنبه.

و ما سالم از کاشمر به مشهد باز گشتیم اما دو روز بعد سرمای شدید خوردم.

ولی 3روز بعد زنگ زدن گفتن زن عمو هم عمرشو به بر و بچس وبلاگستان داد که ما جیغ و داد کردیم اخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووون دوباره میریم ولایت اما مامانم گفت من دیگه غلط بکنم بریم کاشمر به اندازه کافی ابروم رفت از همینجا زنگ میزنم تسلیت میگم اما با هزار بد بختی راضی کردمش واسه چهلم بریم اااااااااااااااااااااااااااااخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ججججججججججججججججوووووووووووووون.

پ.ن.ببخشند به خدا.

پ.ن.میدونم هیچ زمان وبلاگ نویس خوبی نمیشم.

پ.ن.تو سرم نزنین دیگه.

پ.ن.دیگه هیچ کس دوسم نداره؟؟؟؟؟اصلا از اولم نداشتین نه؟؟؟؟

پ.ن.من هنوز تو این وبلاگ و ایناها خنگ و ناشیم اگه ایرادی چیزی داره شرمنده زیاد هنوز بلد نیستم.

پ.ن.امیدوارم حق بدین و کمکم کنین تا راه بیوفتم

    

نگاشته شده توسط: armaghaan | آگوست 6, 2009

اگرهاي زندگي…

دنياي تخيل ادمي بي حد و مرز است و ميترساند و پيش ميبرد و گاه حتي راه زندگي را نشان ميدهد اما سوالاتي هست كه شايد تابحال به مغز كسي نرسيده و من به كمك كتابي با  تعداد كمي ازسوالها اشناتون ميكنم اين سوالها هدف واحدي دارند و ان مبارزه طلبيدن ذهن است.اين سوالها گاه مضحك اند گاه جدي گاه ميخنداند و گاه ميگرياند و گاه نيز يافتن جواب يكي از اينها حتي ساعت ها فكرتان را مشغول خواهد داشت.با شروع اين بازي مي خنديد مي گرييد ياد ميگيريد فاش ميسازيد متعجب ميشويد به فكر فرو ميرويد و اعتراف ميسازيد.

1:اگر مجبور شوي ماجرايي را انتخاب كني كه بيش از هر ماجراي ديگري احساس گناه مي كني چا ماجراي را انتخاب ميكني؟

2.اگر ميتوانستي مكالمات خصوصي دو نفر را بشنوي كدام دو نفر را انتخاب ميكردي؟

3.اگر قرار باشد شاهد كودكي ادم مشهوري باشي چه كسي را انتخاب ميكردي؟

4.اگر ميتوانستي كسي را يك روز هيپنوتيزم كني چه كسي بود و او را وادار به چه كاري ميكردي؟

5.اگر بخواهي شاهد صحنه اي از زندگي خانوادت باشي كدام صحنه را انتخاب ميكردي؟

6.اگر بخواهي از ارامش بخش ترين چيز در دنيا نام ببري از چه چيزي نام خواهي برد؟
7.اگر ميتوانستي در يك بخش از زندگيت جاه طلب باشي كدام بخش را انتخاب ميكردي؟

8.اگر ميتوانستي ماه سيزدهمي به سال اضافه كني ان را به كدام فصل اضافه ميكردي؟

9.اگر بتواني كسي را مجبور كني كه هر روز كاري را انجام دهد ان شخص چه كسي و ان كار چه خواهد بود؟

10.اگر بخواهي از چيزي در زندگيت نام ببري كه بيش از هر چيز ديگري عصبانيت كرده از كدام چيز نام ميبري؟

11.اگر قرار باشد به دست حيواني كشته شوي ترجيح ميدهي كدام حيوان قاتل تو باشد؟

12.اگر ميتوانستي تمام اوقات تلف شده عمرت را بازيابي و ان را صرف يك كار خاص كني چه ميكردي؟

13.اگر قرار باشد يكي از كساني كه ميشناسي اش بتواند فكرت را بخواند كدام شخص را انتخاب ميكردي؟

14.اگر قرار باشد 10دقيقه ديگر بميري به چه چيزي اعتراف ميكردي تا در ان دنيا ارامش داشته باشي؟

15.اگر بخواهي شهري را نماد شخصيت خود بنامي كدام شهر را انتخاب ميكردي؟

16.اگر ناگهان شهامت انجام دادن كاري را كه هميشه از ان ميترسيدي پيدا كني چه ميكردي؟

17.اگر ميتوانستي گذشته ات را با گذشته كسي ديگر عوض چه كسي را انتخاب ميكردي؟

18.اگر قرار باشد ساده لوح ترين كسي را كه تا به حال ديدي نام ببري از چه كسي نام ميبري؟

19.اگر بخواهي به شيطاني ترين كاري كه تا به حال انجام دادي اعتراف كني چه اعترافي ميكني؟

20.اگر بخواهي از غم انگيزترين وداع خود باد كني چه ميگوئي؟

21.اگر ميتوانستي بخشي از زندگي مادرت را عوض كني چه ميكردي؟

22.اگر بخواهي بدترين حرفي را كه به مادرت زده اي را به ياد اوري ياد كدام حرفت مي افتي؟

23.اگر قرار باشد از عذاب اورترين كاري كه در حق پدر و مادرت كردي اي ياد كني كدام است؟

24.اگر ميتوانستي با شخصيتي تاريخي ازدواج كني چه كسي را انتخاب ميكردي؟

25.اگر بخواهي از لحظه اي نام ببري كه به خاطر سكوتت در ان لحظه خودت را تا ابد نخواهي بخشيد كدام است؟

26.اگر بخواهي مزه نخستين عشق را توضيح دهي چگونه ان را توصيف ميكني؟

27.اگر قرار باشد از خدا معجزه اي بخواي چه خواهي خواست؟

28.اگر قرار باشد يك روز به جنس مخالف تبديل شوي چه ميكني؟

29.اگر بخواهي بزرگترين ويژگي زن بودن را نام ببري چه ميگويي؟

30.اگر قرار باشد جمله اي با اگر بنويسي چه مينوشتي؟

اگرهاي زندگي

پ.ن:به خودتون جواب بدين

پ.ن:من با اين سوالها تا حدي خودمو شناختم و به خودم اومدم به شماهام كمك ميكنه

پ.ن:با شناختن خودم به كس و چيزايي كه خواستم رسيدم

پ.ن:تا جايي كه ميتونين كتابشو بخرين 1600 تومن خسيسا

پ.ن:اولين پست اجتماعيم فكر كنم زيادي طولاني و خسته كننده شد شرمنده

نگاشته شده توسط: armaghaan | جولای 24, 2009

کمی تا قسمتی درباره خودم

با سلامی دوباره ، فکر می کنم هر کسی که تو وبلاگ نازنازی رفته ، تمام آمار منو داره، اما بازم می گم واسه افراد جدید:

دخترم، 19 سالمه، اهل مشهدم، بچه اولم، تک دخترم، یه دونه داداش دارم از خودم کوچیکتر،

سرگرمیهام: اول موبایل و مسیج، بعد موسیقی، تفریح با دوستان، الانم که وبلاگ بهش اضافه شده.

پ.ن.نازی پیشم خیلی خوشحالم

پ.ن عصبانیم چون 3 روزه اومده 1روز فقط پیش من  وا میسته واقعا که….

نگاشته شده توسط: armaghaan | جولای 24, 2009

سلام از نوع نزدیکترش

با سلام خدمت بکس گرامی،

بس که تو وبلاگای این و اون رفتم، وسوسه شدم واسه خودمم یک وبلاگ در حد تیم ملی اسپانیا بزنم.

نه یاد دارم مثل سروش سیاسی بنویسم، نه مثل نازنازی عشقولانه،

اما تاجایی که بتونم سعی می کنم پستهای توپی بزارم.

به همین مناسبت دست و دلبازی کردمو از جیب پدر مقداری پول برداشتم تا به اوناییک که میان اینجا شیرینی از نوع ترش و شام مفصل بدم.

بفرما شیرینی

پ.ن. یاد ندارم: بلد نیستم.نوش جان

دسته‌ها